تبليغاتX
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
شهرزاد قصه گو

شهرزاد قصه گو
پایان هرچیز خوب است اگر خوب نبود هنوز به پایان نرسیده



سلام امیدوارم که حال همگی خوب باشه و همیشه سرحال باشید.و منو بابت تاخیراتم ببخشید.این مدت در گیریهای زیادی داشتم که نشد مرتب بیام و بهتون سر بزنم.و شاید بعضی هاتون ازم دلگیر باشید که میاید بهم سر میزنید ولی من وقت نکردم که بهتون سر بزنم.فکرکنم از عکسهای بالا متوجه شدید که جریان چیه اره من جمعه 8اردیبهشت مراسم عقدم بود و تو این مدت دنبال بعضی کاراها که تقریبا همه میدونن چیا هستن و نیازی به گفتن نیست بودم که باعث شد نیام و بهتون سر بزنم.البته 2باره باید دیر اومدنمو تحمل کنید اخه امتحاناتم شروع شدن وباید بشینم درس بخونم.ولی تو وقتهای بیکاری حتما بهتون سر میزنم.امیدوارم که همیشه بهترینها نصیبتون بشه.فعلا باااااااااااااااای
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:8 ] [ سهیلا ]
تو را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام ، دوست می‌دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود ، دوست می‌دارم
تو را برای دوست داشتن ، دوست می‌دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته‌ام ، دوست می‌دارم
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست می‌دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچگاه نشکفت ، دوست می‌دارم
تو را به خاطر خاطره ها ، دوست می‌دارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال ، دوست می‌دارم
تو را برای دوست داشتن ، دوست می‌دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه‌ی زرین آفتابگردان
برای بنفشی بنفشه‌ها ، دوست می‌دارم
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست می‌دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام ، دوست می‌دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه‌ها
پرواز شیرین خاطره‌ها ، دوست می‌دارم
تورا به اندازه‌ی همه‌ی کسانی که نخواهم دید ، دوست می‌دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه‌ی ستاره‌های آسمان ، دوست می‌دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت ، دوست می‌دارم
تو را برای دوست داشتن ، دوست می‌دارم
تو را به جای همه‌ی کسانی که نمی‌شناخته‌ام ، دوست می‌دارم
تو را به جای همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام ، دوست می‌دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می‌شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست می‌دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی‌دارم ، دوست می‌دارم

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:31 ] [ سهیلا ]
خميازه هاي كش دار، سيگار پشت سيگار

شب گوشه‌ای به ناچار، سيگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب، جان کندنش غريزیست

لعنت به اين خودآزار، سيگار پشت سیگار

پای چپ جهان را، با اره‌ای بريدن

چپ پاچه‌های شلوار، سيگار پشت سیگار

در انجماد يک تخت، این لاشه منفجر شد

پاشیده شد به دیوار، سيگار پشت سیگار

بر سنگفرش کوچه، خوابیده بی‌سرانجام

این مرده کفن خوار، سيگار پشت سیگار

صد صندلی در این ختم، بی‌سرنشین کبودند

مردی تکيده بیزار، سيگار پشت سیگار

تصعید لاله گوش، با جيغ‌های رنگی

شک و شروع انکار، سيگار پشت سیگار

مردم از اين رهایی، در کوچه‌های بن‌بست

انگارها نه انگار، سيگار پشت سیگار

این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند

بدرود دست و گيتار، سيگار پشت سیگار

ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد

در يک تنور نمدار، سيگار پشت سیگار

صد لنز بی‌ترحم، در چشم شهر جوشید

وین شاعران بیکار، سيگار پشت سیگار

در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست

مردی به حال اقرار، سيگار پشت سیگار

اسطوره‌های خاین، در لابلای تاریخ

خوابند عين کفتار، سيگار پشت سیگار

عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار

کوبيدمش به ديوار، سيگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم، این شکوه‌ها قديميست

تسليم اصل تکرار، سيگار پشت سیگار

کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضاء خورد

سه، یک، مميز چهار، سيگار پشت سیگار

ته مانده‌های سیگار، در استکانی از چای

هاجند و واج انگار، سيگار پشت سیگار

خودکار من قدیمی‌ست، گاهی نمی‌نويسد

یک مارک بی‌خریدار، سيگار پشت سیگار

این شعرو خیلی خوشم اومد منم گفتم بهتره بزارم تو وب این شعرو دوست خوبم مهرزاد برام فرستاده.

پ ن:مهرزاد جون مرسی

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:58 ] [ سهیلا ]
 بر آنچه گذشت و آنچه شکست

                                           حسرت نخور

 زندگی اگر زیبا بود

                                          با گریه شروع نمیشد

[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 20:18 ] [ سهیلا ]

یکی را دوست دارم  همان کسی که شب و روز به یادش هستم ولی نمیداند

و لحظات سرد زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم  

کسی را دوست دارم که میدانم ،هیچ توان گفتن عشقم را به او ندارم

نمی توانم بگویم

ترس  دارم از گفتن

هیچگاه  به او نخواهم رسید

و هیچگاه  نمی توانم دستانش را بفشارم

کسی را دوست می دارم

دوست داشتنی که بیشتر از هر کسی است

همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد

کسی را دوست دارم

میدانم که حالا او دیگر برایم یکی نیست

او برایم یه دنیاست

یکی را برای همیشه دوستش دارم

کسی که هرگز  عشق مرا باور نکرد

کسی که هرگز اشکهایم    را  و ندید که   چگونه 

از غم دوری و دلتنگی    اش   پریشانم

یکی را تا ابد دوست دارم

کسی که هیچگاه  درد دلم     را نفهمید   و ندانست که  

او در    این دنیا تنها کسی است

که در قلبم نشسته است

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم

[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 20:13 ] [ سهیلا ]
سلام به همه ی دوستای خوبم که بهم سر میزنن.اول از هر چیزی سال نوی همتون مبارک امیدوارم سال

خوبی در کنار خانواده و عشقتون بگذرونید.ببخشید که دیر بهتون یر زدم.منم تو این مدت مشکلاتی برام

بوجود اومد که خداروشکر برطرف شدن ولی نشد که بیام نت ولی باز اومدم که پیشتون باشم.روزهای

خوبی رو براتون ارزو دارم

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 12:25 ] [ سهیلا ]
از تو من بي خبرم پاي زمان لنگ شده

دلم انگار پر از همهمه ي جنگ شده

نه قراري است مرا تا تو نه راهي مقدور

گذر ثانيه تا ثانيه فرسنگ شده

مثل اين است که هر لحظه دلم مي ريزد

حسرت ياد تو چون بهمني از سنگ شده

دوره گرد فلک از ساز زدن افتاده است

هرچه من مي شنوم خشک و بد آهنگ شده

مدتي نيست ولي بي تو هزاران سال است

که دلم تنگ تر از تنگ تر از تنگ شده

[ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 12:17 ] [ سهیلا ]
 

 يه پدري , يه روبات دروغ سنج ميخره که با شنيدن دروغ سيلي ميزده تو گوش دروغگو
    تصميم ميگيره سر شام امتحانش کنه


    پدر: پسرم، امروز صبح کجا بودي؟
 پسر: مدرسه بودم
روبات يه سيلي ميزنه تو گوش پسره


پسر: دروغ گفتم، رفتهبودم سينما
پدر: کدوم فيلم ؟
پسر: داستان عروسکها
روبات يه سيلي ديگه ميزنه تو گوش پسره


پسر: يه فيلم سکسي بود
پدر: چي ؟ من وقتي همسن تو بودم
نمي دونستم سکس چيه
روبات يه سيلي ميزنه تو گوش پدره


مادر: ببخشش عزيزم،هرچي باشه اون پسرته
روبات يه سيلي ميزنه تو گوش مادره

[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 1:49 ] [ سهیلا ]

در يك مدرسه راهنمايي دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت مي كردم و چند سالي بود كه مدير مدرسه شده بودم.

قرار بود زنگ تفريح اول، پنج دقيقه ديگر نواخته شود و دانش آموزان به حياط مدرسه بروند.
هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هياهوي دانش آموزان در حياط و گفت وگوي همكاران در دفتر مدرسه، به هم نياميخته بود.
در همين هنگام، مردي با ظاهري آراسته و سر و وضعي مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:
«با خانم... دبير كلاس دومي ها كار دارم و مي خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هايي بكنم.»
از او خواستم خودش را معرفي كند. گفت:
«من 'گاو' هستم ! خانم دبير بنده را مي شناسند. بفرماييد گاو، ايشان متوجه مي شوند.»
تعجب كردم و موضوع را با خانم دبير كه با نواخته شدن زنگ تفريح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درميان گذاشتم.
يكه خورد و گفت: «ممكن است اين آقا اختلال رفتار داشته باشد. يعني چه گاو؟ من كه چيزي نمي فهمم...»
از او خواستم پيش پدر دانش آموز ياد شده برود و به وي گفتم:
«اصلاً به نظر نمي رسد اختلالي در رفتار اين آقا وجود داشته باشد. حتي خيلي هم متشخص به نظر مي رسد.»
خانم دبير با اكراه پذيرفت و نزد پدر دانش آموز كه در گوشه اي از دفتر نشسته بود، رفت.
 مرد آراسته، با احترام به خانم دبير ما سلام داد و خودش را معرفي كرد: «من گاو هستم!»
- خواهش مي كنم، ولي...
- شما بنده را به خوبي مي شناسيد.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر
۱۳ ساله اي كه شما ديروز در كلاس، او را به همين نام صدا زديد...
دبير ما به لكنت افتاد و گفت: «آخه، مي دونيد...»
- بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلي داشته باشد و من هم در اين مورد به شما حق مي دهم.
ولي بهتر بود مشكل انضباطي او را با من نيز در ميان مي گذاشتيد. قطعاً من هم مي توانستم اندكي به شما كمك كنم.
خانم دبير و پدر دانش آموز مدتي با هم صحبت كردند.
گفت و شنود آنها طولاني، ولي توأم با صميميت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه كارتي را به خانم دبير ما داد
و با خداحافظي از همه، مدرسه را ترك كرد.
وقتي او رفت، كارت را با هم خوانديم.
در كنار مشخصاتي همچون نشاني و تلفن، روي آن نوشته شده بود:
«دكتر... عضو هيأت علمي دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه
...»

[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 11:52 ] [ سهیلا ]

درست هنگامي است که همه در يک بدهکاري بسر مي برند و هر کدام برمنباي اعتبارشان زندگي

 را گذران مي کنند. ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندي وارد شهر مي شود. او وارد تنها هتلي که در اين

 ساحل است مي شود، اسکناس 100 يوروئي را روي پيشخوان هتل ميگذارد و براي بازديد اتاق هتل و

 انتخاب آن به طبقه بالا مي رود. صاحب هتل اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و در اين فاصله

مي رود و بدهي خودش را به قصاب مي پردازد. قصاب اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و با عجله

به مزرعه پرورش خوک مي رود و بدهي خود را به او مي پردازد. مزرعه دار، اسکناس 100 يوروئي

 را با شتاب  براي پرداخت بدهي اش به تامين کننده خوراک دام و سوخت ميدهد. تامين کننده سوخت و 

 خوراک دام براي پرداخت بدهي خود اسکناس 100 يوروئي را با شتاب به داروغه شهر که به او  

 بدهکار بود ميبرد. داروغه اسکناس را با شتاب به هتل مي آورد زيرا او به صاحب هتل بدهکار بود

چون هنگاميکه دوست خودش را يکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا پولش

را بپردازد. حالا هتل دار اسکناس را روي پيشخوان گذاشته است. در اين هنگام توريست ثروتمند

 پس از بازديد اتاق هاي هتل برميگردد و اسکناس 100 يوروئي خود را برميدارد و مي گويد از اتاقها

خوشش نيامد و شهر را ترک مي کند. در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است.

ولي بهر حال همه شهروندان در اين هنگامه بدهي بهم ندارند همه بدهي هايشان را پرداخته اند

 و با يک انتظار خوشبينانه اي به آينده نگاه مي کنند.

خوب است بدانيد، که دولت انگلستان ازآغاز تا کنون در طول دوره موجوديتش، به اين نحو معامله

                                                       مي کند!!!!

[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 11:39 ] [ سهیلا ]
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان
[ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 11:27 ] [ سهیلا ]
سلام به همه امیدوارم که حاله همگی خوب باشه.شب یلداتون مبارک به من که امشب کلی خوش

 گذشت امیدوارم که به شما هم خوش گذشته باشه.۲۸ اذر یعنی ۲ روز پیش تولدم بود.ولی امشب

 جشنشو گرفتیم جای همتون خالی.دوستون دارم بوس بوس بای فعلا.

[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 1:41 ] [ سهیلا ]
شیشه ای میشكند.. یك نفر می پرسد چرا شیشه شكست

؟ مادر میگوید شاید این رفع بلاست

یك نفر زمزمه كرد.

.باد سرد وحشی مثل یك كودك شیطان آمد شیشه ی پنجره را زود شكست

كاش امشب كه دلم مثل آن شیشه مغرور شكست.

عابری خنده كنان می آمد

تكه ای از آن را بر می داشت.

مرهمی بر دل تنگم میشد

اما امشب دیدم..هیچكس هیچ نگفت...غصه ام را نشنید

از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه پنجره هم كمتر است؟

دل من سخت شكست اما هیچكس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟
[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 1:7 ] [ سهیلا ]
یه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجاخیلی تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی 

تنهام». یه روز دیگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام».

بهش


 لبخندزدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من

هم خیلی تنهام

». یه روز دیگه گفت: «می‌خوام برم یه

جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه

. بعد كه همه

چیز روبراه شد تو هم بیا

. آخه می‌دونی؟ من اینجا
 خیلی تنهام

». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم.

فكر خوبیه

. من هم خیلی تنهام». یه روز تو نامه‌ش

نوشت

: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه می‌دونی؟

من اینجا خیلی تنهام

». براش یه لبخندكشیدم و

 زیرش نوشتم

: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.من هم خیلی

تنهام

». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم

. آخه

 می‌دونی؟ من اینجا خیلی تنهام

». براش یه لبخند

كشیدم و زیرش نوشتم

: «آره می‌دونم. فكر خوبیه.

من هم خیلی تنهام».

 حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی

خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که 

نمی دونه من

هنوز هم خیلی تنهام

[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 0:50 ] [ سهیلا ]
سلام امروز اومدم راجعب پست قبلیم حرف بزنم بعضی هاتون یه جورایی فکرکنم متوجه شدن

 جریانمو.اره من تقریبا یک سالو نیم تو نت با یه پسر دوست شدم دوست های خیلی خوبی برا هم

بودیم.بهترین لحظه هامونو باهم گذروندیم.چند باری همدیگرو دیدیم.اون ۱ شهر دیگه بود منم ۱ شهر

 دیگه ولی هر۲مون خوزستانی هستیم.اوایل دیر به دیر همدیگرو میدیدیم تا اینکه خدمتش افتاد شوشتر

 که با من ۴۵ دقیقه فاصله داره بعد از اون روز تقریبا بیشتر همدیگرو دیدیم.قهر و اشتی های باهالی باهم

 داشتیم بخدا تو دنیا تکه تا حالا نشده بهش نیاز نداشته باشمو اونو نباشه همیشه کنارم بوده همیشه

 راهنمامم بوده همیشه همدمم بوده.من بهش بدی کردم ولی اون نه واسه این خیلی دوسش دارم.الان

 ناخاسته مجبورم ازش جدا بشم.چون ما همدیگرو برا ازدواج نخواستیم فقط در حد دوستی

 باشه.مجبورم ازش دل بکنم چون دارم ازدواج میکنم.بهترین دوستم تو زندگیم تو بودی پوریا.قول دادم

 که بیام اینجا تولدتو تبریک بگم بخدا شرمنده ام خودت که میدونی چقدر سرم شلوغ بوده دردسر هامو

 که میدونی چیه به بزرگی خودت ببخش عزیزم ان شالله عمری با عزت و سزبلندی داشته باشی.هیچ

 وقت فراموشت نمیکنم.دوست دارم عزیزم


پ.ن قابل توجه همه تولد پوریا ۴/۸/۶۸ بوده

[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 11:8 ] [ سهیلا ]
سلام.نمیدونم چی باید بگم فقط میدونم دلم خیلی برات تنگ شده.میدونم حالم خیلی گرفته اس.

اره روزامو دارم با کسی دیگه پر میکنم.ولی دلیلی نداره که تورو از یاد ببرمو فراموشت کنم.خودت

 میدونی بهترین خاطراتم با تو بود.شادی هام گریه هام.ارزوهام.فکرو ذکرم با تو بود.بغضم نمیترکه

دارم خفه میشم گلوم درد گرفته.یادته روز اخر وااااااااااااای باورم نمیشد که جفتمون به ارزومون رسیده

 بودیم.یادته رفتیم اندیمشک.یادته تو لباس عروس فروشه چیشد تا لباسو دیدیم دختر اولین حرفی

که زد چی گفت؟تاریخ ازدواجتون کیه؟منو تو خندیدیمو من گفتم چند ماه دیگه.اومدیم بیرون جفتمون

 خندیدیم بهش.یا روز اولی که اومدی خونمون.یادته تو کافه پارتی که واسه اولین بار گرفتیم بغلت

دورم دادی تو کافه.واااااااااااااای تا چند روز واسه اون لحظه جفتمون هنگ بودیم.روز اخر اون ۲۰ دقیقه

 اولش هیچ وقت یادم نمیره.مسخره بازی هامون.عین ۲تا بچه که بهشون شیرینی داده بودن چقدر ذوق

 میکردیم. یا اون روز که رفته بودیم رودبند ۲تا دختررو دست انداخته بودیم.بعد رفتیم کنار

 رودخونه.یادته چه سوتی بزرگی داده بودیم.یادته روزای اول هروقت نارحت بودم برام رپ میخوندی.

چقدر خوشحال میشدم.ولی الان حتی کسی نیست اشکامو پاک کنه چه برسه به اینکه منو

 بخندونه.چه شبهایی که تا صبح

باهم میموندیم بیدار.هرشب یکیمون بایستی دنبال یه سوژه میگشت که راجعبهش بحث کنیم.

اون روزی که اومده بودم شوشتر رفته بودیم تو اسیابهاش تو قسمت ممنوعه منو تو عین خیالمون

 نبود قفلو باز کردیمو رفتیم.فکرشو کن اگه دیواره میریخت رومون چی میشد.یادته منو تو ابی

تو بستنی فروشی اسمان چقدر مسخره بازی در اوردیم معجون درست کردیم.فکرکنم اگه صاحب

 مغازه میدید ما بودیم با اردنگی پرتمون میکرد بیرون.یادته.یادته.یادته.چه روزهایی باهم گذروندیم.

روم نمیشه زنگ بزنم به مامانت نمیدونم چی بهش بگم.راست میگه خیلی بیمعرفتم.اخه دارم

کسی دیگه رو به جای پسرش وارد زندگیم میکنم.چقدر بده که تقدیر منو تو یکی نیست.چقدر بده

 که باید ترکت کنم.هیچکس مثل تو منو درک نمیکنه.خدایا کمکم کن.خدایا هرچیزی که بهترینه

تقدیمش کن.خدایا کمکمون کن که جفتمون بتونیم تحمل کنیم.خدایا مثل من تنهاش نزار.

 

دوست دارم کثااااااااااااافت خودم

[ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 2:43 ] [ سهیلا ]
[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 23:29 ] [ سهیلا ]
نیمه شب مست میگذشتم از کنار ویرانه ای

ناگهان چشم مستم خیره شد بر خانه ای

نرم نرمک پیش رفتم تا کنار پنجره.ناگهان

دیدم صحنه دیوانه ایی٬پدری کورو فلج افتاده

اندر گوشه ای مادرک مات و پریشان همچون

پروانه ایی پسرک از سوز سرما میزند دندان به لب

دخترک مشغول عیش و نوش با بیگانه ایی

بعد از ان لعنت فرستادم به خود که دگر مست نروم

سوی ویرانه ایی٬تا نبینم دختری عصمتش را میفروشد

بهر نان خانه ایی.

[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 22:58 ] [ سهیلا ]
سلام امیدوارم که حاله همتون خوب باشه من این مدت میومدم ولی اپ نمیکردم اخه هم وقتشو

ندارم هم زیاد حرفی واسه گفتن نداشتم.امشب مخم هنگه هنگه فقط دوست داشتم بیام اینجا.

حالم گرفته.مجبورم از بعضی چیزایی که دوست دارم یا کسایی که دوستشون دارم جدا بشم.

نمیدونم میتونم تحمل کنم یا نه.تو فکر نباشید من اینجارو هیچوقت ترک نمیکنم.فقط برام دعا کنید

 هرچی که صلاحمه همون باشه.از همه دوستایی که تو این مدت تنهام نذاشتن ممنونم.ان شالله

که بتونم جبران کنم.راستی ۱ چیزی بگم بخندید.کنکور در نیومدم.ولی امسال جدی جدی میخوام

 شروع کنم به درس خوندن.ان شالله که در بیام.

دوستون دارم.بازم بهتون سر میزنم حتما.

[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 0:43 ] [ سهیلا ]
سلام به همگی خوبید چه خبرا حالو احوال ما که خوبیم به خوشی شما اوضاع من که بهتر از جند رو بیش شده

خدارو شکر الانم اومدم بیرون کافی نتم اومدم سر بزنمو برم هه هه الانم 1 نفر روبه روم نشسته داره همش عین

سگ التماس میکنه بلو تو ثتو روشن کن باهم باشیم.من فقط نگاش میکنمو بهش میخندم اخه خیلی مزخرفه

تا اومد نشست بشت سیستم نگاه میکرد میخندید که یعنی یعنی منم ادمم بزغاله.اه اه خو همینطور که به

من شماره میده به 100 نفر دیگه ام شماره میده خاک بر سر.خوب بیخیال فدای همتون دوستون دارم اومدم

که نگید نمیام. بابای

[ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ 20:15 ] [ سهیلا ]
سلام اول مرسی از همه دوستای گلم که تنهام نذاشتن و بعد مرسی از اونایی که به حرفم احترام

 گذاشتن.تاجایی که بتونم به همتون سر میزنم حالم بد طوری گرفته اوضاع روحی خوبی ندارم.برام

 دعا کنید از این وضعیت خسته نشم.خدا کنه تحمل داشته باشم تا حل شه و تا برگشتش طاقت

 بیارم خدایا کمکم کن.خدایا مشکلاتش حلشه.خداجون میسپارمش دست تو.تنهاش نزار.


فکر بد نکنید لطفا فقط یه دردودل بود.

[ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 ] [ 22:52 ] [ سهیلا ]
سلام به همه دوستای گلم مرسی که این مدت تنهام نزاشتید.دمتون جییییییییییییییییییییییییز.

بجه ها شرمنده من دارم درس میخونم زیاد نمیشه بیام نت اونم با پی سی ولی هرشب تقریبا۱۲

به بعد تو یاهو مسنجر هستم هر کس با من کار داره تو این مدت بیاد اونجا راستی از همه تون

خواهش میکنم شماره نزارید چه تو وب چه ایمیلم بابا بخدا به پیر به پیغمبر من اگه باهاتون صمیمی

 و راحت هستم اصلا قصد دوستی با کسی ندارم و دنبال یه همدم نمی گردم لطفا بزارید همه

چیز روال عادی خودشو پیش بره.بچه ها من جمعه کنکور دارم ولی زیاد درس نخوندم تورو خدا برام

دعا کنید.نخونده قبول شم ادعای زیادی بود نه دوستون دارم باااااااااااااااااااااااای تا هااااااااااااای.راستی ایمیلم تو وبم هست.

[ شنبه یکم مرداد 1390 ] [ 18:30 ] [ سهیلا ]
رروزگار عجیبست؛ دو رویی ها ،گسستن ها  و تا ابد رفتنها. و در این تاریکی روزهای
 
روزمرگی کیست که یاری و همراهییم کند...کیست که بر درد بی درمان شکسته
 
 شدن مرهم و دوایی گذارد ...قلبم شکسته تر از همیشه و چشمهایم پر بارانتر از
 
 تمام ابرهای بهاریست چرا دنیا با تمام زیباییها در نظرم
 
 اینقدر بوچ بی ارزش شده احساس میکنم که به انتها رسیده ام ..باید کسی دستم
 
 را بگیرد ؛دستی
 
 که با عشق برای کمک دراز شده بود با تازیانه نفرت زخم دار شده است .اما با زخم
 
 دلم چه کنم،
 
دوایش چیست. چراغ دلم خاموش شد و سمانه دلم چه مغرورانه پرکشید
 
و رفت ..چشمانم سرخی
 
 خویش را از غروبی که مقدم شد بر تاریکی دلم وام گرفته است .هرچه بر دیدگانم
 
 ملتمسم که برای
 
 لحظاتی آرام گیرید گویی از برای خواهش گوشی ندارد ...خدایا ،خداوندا تو از آنچه
 
 در دلم میگزرد
 
 آگاهی ،خواهش من را میدانی.ای مهربان چون محرومم سازی کیست که روزی ام
 
 دهد و چون تو
 
 خوارم خواهی کیست که یاری ام کند . بار الها اگر من سزاوار رحمت تو نیستم ! اما
 
 تو سزاواری به
 
 لطف و مهر بی پایانت گناهانم ببخشایی .پس از تمام وجود فریاد میزنم  خدایا اگر
 
 اجلم در رسد و
 
 مرگم نزدیک شود و به واسته کردارم به تو نزدیک نگردم  به ریسمان اعتراف به
 
بدکاری و خطاهایم
 
 چنگ خواهم زد تابه بخشایش تو نائلم آیم 
[ چهارشنبه هشتم تیر 1390 ] [ 19:23 ] [ سهیلا ]
تلخ است این ترانه و تلخ است کام من

 
بنویس فصل های جنون را به نام من

 
بنویس ابر هرچه که باران برای تو
 

بنویس باد هرچه که طوفان به بام من

 
بنویس تا بخواند و بی تاب تر شود

دنیای بادوام تو و بی دوام من

حق با تو بود،من و تو ،ما كجا

فرصت نشد تمام تو باشد تمام من

فرصت نشد که با تو خداحافظی کنم

فرصت نشد که سهم تو باشد سلام من
 
حالا کمی شراب بنوش و غزل بخوان

مستی ،حلال جان تو و هستي، حرام من
[ چهارشنبه هشتم تیر 1390 ] [ 19:20 ] [ سهیلا ]
سلام به همه دوستای گلم که بهم سر میزنن من واسه یه مدت کوتاه شاید نشه زیاد بهتون سر بزنم

 ولی پیاماتونو میخونم.اگه وقت کردم جواب میدم اگه نشد خواهشن ناراحت نشید دوستون دارم

مرسی از اونایی که میان و بهم مرتبط سر میزنن اسن نمیگم که سوتفاهم نشه خدایی نکرده

در کل دوستون دارم و به یادتون هستم

[ جمعه سوم تیر 1390 ] [ 20:9 ] [ سهیلا ]
 

قطار میرود

تو میروی

تمام ایستگاه میرود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

             به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

[ جمعه سوم تیر 1390 ] [ 19:39 ] [ سهیلا ]

 

پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو

چو طوفان سنگی به شاخه غم

گل هستی ام را بچین و برو

 

ندونستم این را به عالم

نمیمونه عشقت برایم

که هستم من اون تک درختی

که در کام طوفان نشسته

همه شاخه های وجودم  

زدست طبیعت شکسته

 

تو اکنون ز عشقم گریزونی

غمم را زچشمم نمی خونی

ازین غم چه حالم نمی دونی

 

پس از تو نمونم برای خدا 

تو مرگ دلم را ببین و برو 

چو طوفان سنگی به شاخه غم
[ دوشنبه سی ام خرداد 1390 ] [ 12:23 ] [ سهیلا ]

deborah.mihanblog.com 

دست عشق از دامن دل دور باد!

deborah.mihanblog.com 

می توان آیا به دل دستور داد؟

deborah.mihanblog.com 

می توان آیا به دریا حکم کرد

deborah.mihanblog.com 

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

deborah.mihanblog.com 

موج را آیا توان فرمود ایست!

deborah.mihanblog.com 

باد را فرمود باید ایستاد؟

deborah.mihanblog.com 

آن که دستور زبان عشق را

deborah.mihanblog.com 

بی گزاره در نهاد ما نهاد

deborah.mihanblog.com 

خوب می دانست تیغ تیز را

deborah.mihanblog.com 

در کف مستی نمی بایست داد

deborah.mihanblog.com 

[ جمعه سیزدهم خرداد 1390 ] [ 16:56 ] [ سهیلا ]
شادی را هدیه کن به کسانی که آن را از تو گرفتند،

عشق بورز به آنها که دلت را شکستند،

دعا کن برای آنها که نفرینت کردند،

درخت باش بر غم تبرها،

بهار شو و بخند که خدا هنوز آن بالا با ماست...

[ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 18:23 ] [ سهیلا ]

 

مردی داشت دعا می کرد

او گفت خدایا؟

خدا جواب داد: بله

و مرد پرسید: می تونم یه سوال بپرسم؟

خدا جواب داد:بفرما

 خدایا، یک میلیون سال در نظرت چقدره؟

خدا گفت:یک میلیون سال در نظر من یک ثانیه است.مرد شگفت زده شد.

بعد پرسید: خدایا یک میلیون دلار در نظرت چقدره؟

خدا جواب داد: یک میلیون دلار به نظرم یک پنی است.

پس مرد گفت خدایا ایا میتوانم یک پنی داشته باشم؟

و خدا با خوشرویی گفت

حتما ، فقط یک ثانیه صبر کن!....

[ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 18:22 ] [ سهیلا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بک لینک فا

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس


آپلود عكس

آپلود عكس

ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

ساخت کد صوتي